top of page

Walhalla

  • Writer: Omid Rismanchian
    Omid Rismanchian
  • Apr 17
  • 4 min read

سلام و با تشکر از اینکه باز به وبلاگ من اومدید.

امروز میخوام درباره یک جای قشنگ براتون پست بزارم. هم اسمش بهشت است و هم خودش. چند روز پیش به یک مکان زیبا و تاریخی در ایالت ویکتوریا در اطراف ملبورن رفتم. تقریبا سه ساعت با ملبورن فاصله داشت. روستای تاریخی به اسم والهالا. کلمه Walhalla (به آلمانی: Valhalla) در اساطیر اسکاندیناوی همون بهشت جنگجویان وایکینگ‌هاست. اگر از مرکز شهر ملبورن، در جاده ای مثل جاده چالوس، حدود سه ساعت رانندگی کنی میرسی به این روستای تاریخی کوچک. اگه در یک کلام بخوام حال و هوای این مکان زیبا رو به شما معرفی کنم میشه گفت یک جایی مثل ماسوله، یا یک طبیعتی مثل کوه های ماسال در استان گیلان است. با هم یه چندتا عکس ببینیم تا با حال و هوای قشنگ این روستای زیبا آشنا بشیم.


اگه بخوام در یک کلام این روستای زیبا رو براتون تعریف کنم میشه به ایجا میشه لقب سویس استرالیا رو داد. یه منطقه کوهستانی با جنگلهای سبز و هوای سرد و تمیز و پر از اکسیژن. این روستایی که در اصل در سال 1860 میلادی و در دوران اوج اکتشاف طلا به وجود اومد. روستایی که بعدا به سرعت تبدیل به شهر شد. شهری که به خاطر پول به وجود اومد و با تمام شدن پول هم تمام شد و رفت. موقعی جمعیت این شهر به 40 هزار نفر میرسیده اما الان فقط 20 نفر جمعیت داره. شهری که زمانی اقتصادش از طلا و بود و برای خودش بانک و غیره داشت اما الان اقتصادش بیشتر از توریست و گردشگری است. اینجا طبیعت بکری دارد. دور از سر و صدا. کلبه ای در جنگل با دود شومینه. با اینکه از شهر دور است اما از امکانات خیر. جاده خوب. امکانات مناسب. اینترنت مناسب. محیط پایدار. و البته یک پاب محلی مشتی که این چند روز پاتوق میرزا بود. همه چیز با طبیعت در هارمونی بود. حتی آب آشامیدنی هم بیشتر از همان مخزن‌هایی تأمین می‌شود که آب باران را جمع می‌کنند یا از منابع محلی مثل چشمه‌ها و جریان‌های کوچک می‌آید، چون در چنین دره‌ای خبری از یک شبکه لوله‌کشی کامل شهری نیست.

حالا شما همین Walhalla را بگذارید کنار یک کلاردشت یا لواسان خودمان. اینجا شهری بوده که وقتی دلیل وجودش تمام شده، همان‌جا ایستاده، نه بیشتر رشد کرده، نه خودش را به زور زنده نگه داشته. نهایت کاری که کرده‌اند این بوده که تمیز نگهش دارند و بگذارند همان‌طور که هست، قصه‌اش را بگوید. اما آن طرف، قصه جور دیگری پیش می‌رود. جایی که به خاطر درخت و هوا و طبیعتش معروف می‌شود، کم‌کم همان درخت‌ها می‌شوند اولین قربانی. شورای شهر زمین را قطعه‌بندی می‌کند، ملت هم که بیکار نمی‌نشینند، هر کس به قدر وسع، تکه‌ای می‌گیرد و شروع می‌کند به ساختن. نه از سر بدی، از سر همان میل همیشگی به داشتن. آخرش چه می‌شود؟ همان چیزی که ازش فرار کرده بودی، دوباره جلوی چشمت سبز می‌شود؛ یک تهران دیگر، فقط با کوه و درخت کمتر. خلاصه اینکه ما هنوز بلد نیستیم بعضی جاها را فقط نگاه کنیم و رد شویم، حتماً باید یک چیزی ازش برای خودمان بکنیم، حتی اگر همان چیز، دلیل زیبایی‌اش را از بین ببرد.

شاید برایتان جالب باشد بدانید داستان آن بیست نفر سکنه چیست. آن بیست نفری که در آنجا زندگی میکنند عملا صاحب هتل و بار و رستوران داری هستند که علاوه بر اینکه کنج عزلتی برای خودشون گرفتن تا از حال و هوای شلوغ شهر دور باشن، سرگرمی و درآمدی هم برای خودشون دارند. به عنوان مثال در این شهر یک هتل قدیمی وجود دارد به اسم Walhalla's Star Hotel که تاریخ احداث آن به اواخر قرن نوزده برمیگردد. هتلی که روزگاری لابد محل رفت‌ وآمد معدن‌کارانی بوده که جیبشان پر و دلشان خالی بوده، و حالا مانده وسط شهری که دیگر نه از آن جیب‌ها خبری هست و نه از آن دل‌ها. ساختمانش را مرتب نگه داشته‌اند، رنگ زده‌اند، قاب پنجره‌ها را صاف کرده‌اند. صاحبش یک مرد میان سال حدوده 50-60 ساله بود که با دو تا سگ مهربانش در آنجا زندگی میکرد. هم به مسافران سرویس میداد، هم این هتل تاریخی را که احتمالا تا به حال چند بار دست به دست شده است را میچرخاند و هم گذران زندگی خود را از آنجا تامین میکرد و یحتمل روزهای بازنشتگی خود را در آنجا سپری میکرده است.

یا در مثالی دیگر، یک کافه محلی در این روستا قرار دارد به اسم Walhalla Witchery Cafe & Magical Wares. فضای جالب و درعین حال عجیبی دارد. فضای داخلش بیشتر شبیه فضای داخل یک قصه کودکانه است با جادوگر و غیره. لابد صاحب کافه هم فهمیده که اگر قرار است کسی از این راه دور بیاید، با یک قهوه ساده نمی‌شود او را نگه داشت. یک پسر جوان دبیرستانی با مادرش آنجا رو اداره میکرد. با او خوش و بشی کردم و متوجه شدم به تازگی خانواده او این کافه را خریده اند و مشغول اداره کردن و گذران عمر بودند. احتمالا با پول بازنشستگی خود اینجا را خریده اند. هم امرار معاش میکنند و هم زندگی. خلاصه داستان این بیست نفر سکنه بیشتر شبیه این دو نمونه است.

از دیگر جاذبه‌های این شهر، که البته اصل کار هم می‌باشد، این بنای آجری نیمه‌جان است که تابلو کوچکش بیشتر از خود دیوار حرف برای گفتن داشت. نوشته بودند از دل این معدن در Walhalla چیزی حدود ۸.۲ میلیون پوند طلا بیرون کشیده‌اند؛ عددی که اگر به پول امروز حسابش کنی، چیزی در حد چند صد میلیون پوند انگلیس می‌شود، رقمی که برای یک دره باریک وسط کوه، بیشتر شبیه شوخی است تا واقعیت. همین طلا بود که یک زمانی اینجا را زنده کرد، آدم آورد، صدا آورد، و بعد که تمام شد، همان‌طور آرام همه چیز را با خودش برد. برای این چند تن طلا، خط راه‌آهن کشیدند، بانک درست کردند و خلاصه تمام اسباب استعمار به راه بود تا طلای ناب محمدی به جیب دولت فخیمه انگلستان برود. اینقدر این گاو را دوشیدند تا شیرش تمام شود. احتمالاً در همان زمان بود که گاو دیگری به اسم ایران و نفت ایران پیدا کردند و شروع به دوشیدن آن کردند. خدا می‌داند شیر این گاو کی می‌خواهد تمام شود. خلاصه از تمام آن زیرساختی که برای استخراج و جابه‌جایی طلا درست کردند، یک راه‌آهن ماند در دل کوه که امروز دیگر نه برای معدن، که برای توریست‌ها کار می‌کند.

ممنون از وقتی که گذاشتید. تا مطلبی دیگر، یا حق! میرزا بنویس.



 
 
 

Comments


bottom of page