top of page

City of Casey

  • Writer: Omid Rismanchian
    Omid Rismanchian
  • Apr 28
  • 3 min read

سلام و با تشکر از اینکه باز به وبلاگ من اومدید.


امروز برای یک مصاحبه کاری رفتم به City of Casey در شرق ملبورن؛ جایی که اگر از مرکز شهر راه بیفتی، حدود یک ساعت و نیم راه داری تا برسی. از همان لحظه‌ای که وارد این حومه شدم، فضا برایم جالب بود؛ محله‌ای باز و وسیع، خیابان‌های آرام، خط آسمان یکنواخت و افقی که بدون مزاحمت، منظری آرام برای عابر ایجاد می‌کرد. فضای سبز گسترده، سکوت، و یک حس تعادل که کمتر در شهرهای شلوغ می‌بینی.

وقتی از خیابان‌های اصلی گذشتم و رسیدم به محدوده شهرداری، چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، آن بلوک شهری بزرگی بود که به شهرداری اختصاص داده شده بود؛ ساختمانی با طراحی جذاب و دعوت‌کننده، با پارکینگ وسیع برای مراجعین و فضای سبز دل‌انگیز اطرافش. خود ساختمان طوری طراحی شده بود که انگار بهت می‌گوید اگر کاری داری، بیا داخل، کارت راه می‌افتد. ورودی باز، سقف‌های بلند، دیوارهای منحنی و ستون‌های شاخص در فضای داخلی، همه با هم یک حس دعوت‌کنندگی واقعی ایجاد کرده بودند.

داخل ساختمان، یک فضای پذیرش بزرگ و دلباز قرار داشت که در آن یک کافی‌شاپ کوچک دوست داشتنی با عطر خوش قهوه هم بود و به مراجعین عمومی پاسخ می‌دادند. مشخص بود که اینجا فقط برای امور اداری خشک نیست؛ از برگزاری مراسم شهروندی برای مهاجرین گرفته تا مراسم‌های مختلف اجتماعی، همه در همین فضا اتفاق می‌افتد و مدیریت می‌شود. بعد از آن، اگر کار تخصصی‌تری داشته باشی، تو را به بخش خدمات شهری هدایت می‌کنند؛ جایی که پذیرایی جداگانه و فضای مخصوص خودش را دارد. آنجا هم فضای انتظار بزرگی داشت با تراکم کم، چند تا فضای کوچک جلسه (booth) برای صحبت‌های نیمه‌رسمی، و یک سیستم ساده: کارت را می‌گویی، مسئول مربوطه می‌آید پایین و کارت را راه می‌اندازد. هیچ خبری از هرج‌ومرج پشت صحنه نیست.

تفکیک پذیرایی عمومی از پذیرایی تخصصی، برای من خیلی جالب بود. معماری داخلی هم با همان زبان ادامه پیدا می‌کرد؛ دیوارهای منحنی، راهروهایی که به‌نرمی تو را به طبقات بالا هدایت می‌کنند، استفاده از چوب، فضای گرم، و یک تراس عریض در جلوی ورودی که بیشتر شبیه دعوت است تا ورودی یک اداره.

حالا این را بگذار کنار یک شهرداری در تهران، مثلاً منطقه یک یا سعادت‌آباد. ساختمانی چندطبقه در یک کوچه بی‌سر و ته، بدون پارکینگ درست و کافی. وارد می‌شوی، شلوغ، بی‌نظم، معلوم نیست باید کجا بروی. نه پذیرشی، نه فضایی برای هدایت و راهنمایی مراجعین. انگار اصلاً چیزی به اسم «پذیرش» در معماری ما تعریف نشده. دو عدد آسانسور برای یک جمعیت زیاد، و وقتی می‌رسی بالا، هرج و مرج اداری! همه چیز شلوغ، فشرده و بی‌فاصله.

کل فضای شهرداری در تهران گپیی فقط برای انجام کارهای اداری است؛ خبری از خدمات اجتماعی یا حس community نیست. نه رویدادی، نه دعوتی، نه تعلقی. City of Casey به تو می‌گوید من بخشی از جامعه تو هستم و برای خدمت به تو اینجا هستم. ولی شهرداری تهران بیشتر این حس را می‌دهد که من اینجا هستم تا از تو عوارض بگیرم، جواز بگیرم، و خلاصه حساب و کتابم را با تو صاف کنم.

همان‌قدر که آدم در تهران از رفتن به شهرداری دل‌زده می‌شود، اینجا برعکس، فضا طوری است که حتی بودن در آن برایت تبدیل میشود به وقت گذرانی. آن جمله قدیمی که می‌گوید «رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون» اینجا کاملاً مصداق دارد. وقتی به این ساختمان، به فضای باز اطرافش، به پارکینگ، چمن و کل این مجموعه نگاه می‌کنی و بعد با تهران مقایسه‌اش می‌کنی، می‌فهمی تفاوت از کجا تا کجاست. بعضی‌ها می‌گویند این تفاوت به خاطر تراکم و شرایط شهری است، اما به نظر میرزا، داستان عمیق‌تر از این حرف‌هاست؛ این ناشی از تفاوت در نگاه، در مدیریت، و در اولویت‌هایی است که برای زندگی شهری قائل هستیم.


ممنون از وقتی که گذاشتید.

یا حق

میرزا بنویس

 
 
 

Comments


bottom of page